نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند
لک لک های کیپ تاون
قصد داشتم اولین مطلب بهاری ام را در این سال از بهار اندیشه شمس تبریزی شروع کنم. از جدال شمس با عقل افسرده، کلام بیات و با آنانکه آیینه را کج می گیرند. از اینکه چگونه اندیشه خود را در مسیر نسیم بهاری قرار دهیم و به روز کنیم. اما داستان وفاداری و عشق دو لک لک مهاجر مرا به آنسوی زیباییها پرواز داد. لک لک هایی که حکایت شان اسطوره ای پررنگ از وفاداری را در سرزمین کرواسی خلق نموده است.
هفده سال پیش (سال 1993) در غرب کرواسی، یک شکارچی ایتالیایی در پی بازی کودکانه و لوس خویش به یک لک لک ماده که از آفریقای جنوبی مهاجرت کرده بود شلیک کرده، بال او را ناقص می کند و پرواز را از او می گیرد. لک لک بر زمین می افتد. اشتیپان فوکیچ، مرد فقیری که در آن حوالی زندگی می کرد، او را یافته، بی درنگ به خانه خود برده و به مداوایش می پردازد. اشتیپان بر بام خانه خود آشیانه ای در خور این لک لک می سازد تا این گرفتار تیر غیب بتواند به زندگی خود ادامه دهد. این مرد فقیر نام او را «مالنا» می گذارد. مالنا زمین گیر شد و هیچگاه نتوانست پرواز کند. هشت سال بعد یعنی در بهار سال2001 لک لک نر مهاجری که 13000 کیلو متر از آفریقای جنوبی را طی کرده بود در روز دهم فروردین خودمان بر این بام در کنار مالنا می نشیند. با او همخانه شده و مدتی بعد پنج جوجه سر از تخم در می آورند. اشتیپان نام این لک لک نر را «رودان» می گذارد. رودان به تنهایی برای جوجه ها غذا آورده و بعد از بالغ شدن به آموزش دادن آنها برای پرواز می پردازد. جوجه های بزرگ شده در یک روز پاییزی ناگهان آشیانه و مادر را ترک گفته، همراه پدر به دیگر لک لک ها می پیوندند تا به آفریقا ی جنوبی باز گردند. مالنا می ماند و اشتیپان و روزهای سرد زمستانی.
در سال بعد درست در همین روز (دهم فروردین) و در همان ساعت رودان دوباره باز می گردد و در کنار مالنا می نشیند. دوباره بهاری نو، زندگی نو و سرانجام پنج جوجه نو دیگر.
چهارشنبه پیش (دهم فروردین 1390) برای نهمین سال متوالی و نهمین بهار، این بازگشت به آشیانه و زندگی دوباره اتفاق افتاد. تا این تاریخ این دو لک لک وفادار سی و شش جوجه آوردند که همگی بزرگ شدند و به مسیر خویش رفتند. یکی از چشمگیرترین کارهای مالنا این است که چهار هفته قبل از فرود آمدن رودان، تعدادی شاخه کوچک را با زحمت زیاد به آشیانه خود می افزاید و به عبارتی خانه را آب و جاروب می کند.
این بارِ آخر داستان فرق داشت. شهر برودسکی وارُس ( محل آشیانه لک لک ها) امسال مملو از انسانها از سر تاسر کرواسی بود. خبرنگاران بسیاری در محل حاضر بودند تا لحظه ورود رودان را مخابره کنند. مدارس شهر تعطیل و تمامی کانالهای رادیویی و تلویزیونی مشغول مخابره خبر بودند. سال گذشته رودان دو ساعت دیر تر آمده بود و اشتیپان فقیر نگران از اینکه که نکند او دیگر نیاید. اما امسال بر عکس دو ساعت زودتر از ساعت موعود آمد . عجیب اینکه در میان تمامی لک لک هایی که در آن روزها به کرواسی مهاجرت می کنند، ردان اولین لک لکی است که شش روز زودتر از بقیه و به تنهایی می آید.
دهم فروردین امسال ردان برای نهمین بار در میان هلهله مردم و چشمان دوخته بر آسمان، بدون اینکه توجهی به کسی داشته باشد در کنار مالنا می نشیند.
دو سال قبل پزشکی معروف از کشور کرواسی تلاش کرد با شیوه ای به درمان مالنا بپردازد و به او بال و پر ببخشد تا او را همراه کاروان لک لک های کیپ تاون راهی کند، اما موفق نشد. گویی مالنا ثبت یک وفاداری قوام یافته را در تاریخ کرواسی بر پروازش ترجیح می دهد.
تنها چیزی که اشتیپان را بسیار غمگین و نگران می کند نیامدن رودان است. همواره از چند هفته قبل دلشوره ای بر او غالب می شود. گویی او نگران تر از مالنا است. نکند رودان در آن سال بر بام خانه اش ننشیند.
گویی این رمان عاشقانه باید در یک آخرین دهم فروردین بر این پشت بام با یک تراژدی پایان پذیرد. روزی که در فضای انتظار چشمان مالنا، اشتیپان و مردم مشتاق برودسکی وارُس، دیگر سرو کله رودان پیدا نشود و یا اینکه روزی که رودان برای آخرین بار بر بام منزل اشتیپان بنشیند، ولی دیگر اثری از مالنا نباشد.
این داستان زیبا شاید از دید یک پوزیتیویست حس گرا، یک عاقل منطقی و یا همان شکارچی برخاسته از دنیای لوکس و تجمل، به تخیلی کودکانه و خالی از سخن عاقلانه شبیه باشد، اما برای هزاران هزار انسان در آن سرزمین به اسطوره ای از عشق، وفاداری و محبت تبدیل شده است. کودکانی که نوستالوژی عشق و هجران را نه در کتابهایشان بلکه در یک روز تعطیلی درس و مکتب و سواد با چشمان دوخته بر آسمان می آموزند. وفاداری چیست و چگونه آن را باید دست مایه سالها عمر و افسانه سنبولیک چندین نسل نمایند؟
بدون شک اگر خالقان کلیله دمنه، هزاران عاشقان عارف و حقیقت جو همچون مولانا و خالقان رمان های ادبی و سنفونی های رمانتیک اروپا در این عصر زنده بودند، حول این داستان چه حرفهایی داشتند و چه حکایت های پخته عرضه می کردند و چه نغمه های زیبایی سر می دادند.
در این عصر، مدرنیسم و فرزند ناخلف اش پست مدرنیسم جدید روی خوشی به این لک لک ها نشان نمیدهند و اگر برایشان تجلُی هم داشته باشد صرفا از این زاویه است که لک لک ها چقدر پول به جیبشان سرازیر می کنند.
چهل سالی است رمانتیسم در مرکز آن، فرانسه مرده است و نو آوری عرفانی در شرق در غار اصحاب کهف به خواب فرو رفته است. دیگر اثری مانا خلق نمی شود.
اما داستان به اینجا ختم نخواهد شد. غرض از نوشتن این مطلب این بود که بگویم روزی لک لک ها در یک بهار از کیپ تاون بازخواهند گشت. هر چند که خدایان زر و ظلم در دلها دلشوره می آفرینند.
لک لک ها بهانه اند. آنچه مورد نظر است عشق و وفاداری و ذوق است. اصالت نور و حقیقت است که در مسیر خویش هدف هیچ شکارچی قرار نمی گیرد.
حق یارتان
» مرگ بته جقه ها و روکوکوها در دنیای پست مدرنیسم سرمایه داری، عنوان بعدی مطلبم می باشد.»

sسلام
امفقط خواستم در رابطه با مدرنیسم و پست مدرنیسم بگویم که چرا ما باید به آن اینقدر بدگمان باشیم در حالی که تفکر عرفانی و عارفانه و نگرش مطلق گرا نسبت به فرد منشأ بسیاری از دیکتاتوریها در ایران بوده آیا همین ولایت فقیه در ایران در بستر همین عرفان دامن گستر نشده است؟ آیا همین ریشه های عمیق فرهنگی که عرفان در ایران داشته باعث نشده که نمی توان آنرا به راحتی کند آیا همین سایه خدا و ولی امر و رهبری عقیدتی ناشی از همین فرد پرستی و معصومیت فرد و مرید و مراد نبوده است . پست مدرنیزم یک حرف دارد بگذار یادش بگیریم تا دشمنش باشیم.
با تشکر
****
رضا جان سلام،
راستش اولین باری است که از کسی می شنوم که بگوید عرفان و تفکر عرفانی مطلق گرا و سر منشاء دیکتاتوری ها است. ولایت فقیه چه ربطی به عرفان دارد؟ عرقان حوزه اندیشه ای اش چیز دیگر است و فقاهت چیز دیگر. رهبر عقیدتی و ولی امر و سایه خدا که من و تو از شمشیرشان زخم برداشتیم داستان صد در صد متضاد با عرفان دارد. رضا جان شاید در زمینه عرفان کم وارد آن شده ای. عرفانی که من سخن از آن می گویم یک تفکر جهانی و عشق مذهبی است که صرفا ربطی به جامعه ایران ندارد که فورا به تحلیل فقاهتی به آن بپردازیم.
در ضمن برای یاد گرفتن پست مدرنیسم وقت لازم نیست. اگر برای من و تو سالها کلاس گذاشتند که به اصطلاح سرمایه داری و امپریالیسم را بشناسیم، اکنون من به دور و بر خودم می نگرم و پست مدرنیست را می آموزم. پست مدرنیسم همانست که دست مایه اش را در آینده نزدیک خواهیم دید. در مقاله بعدی ام در مورد پست مدرنیسم و اثرات آن خواهم نوشت.
برایت آرزوی سلامتی و شادی می کنم
این تلقی نشانه تفکر ما ایرانی هاست که ناگهان در تحلیل و تفسیرمان از پهلوی چپ به راست می افتیم.
توسط: رضا مقدم در آوریل 7, 2011
در 2:47 ب.ظ.