نگاشته شده توسط: nasimedamavand | اکتبر 29, 2011

شجریان و تارهای پیوند


نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

شجریان و تارهای پیوند

ای ساکن جان من آخر به کـــــــجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی*
***  
نمی دانم پنجشنبه شب 27 اکتبر 2011، ما مهمان استاد شجریان و گروه شهناز بودیم، یا ایشان مهمان ما؟ اما این را می دانم که در شامگاهی متناقض، آیینه ای درخشش صبحگاهی وطن را در خانه کنسرت شهر گوتنبرگ سوئد انعکاس می داد و همه جا را روشن و فرحبخش می نمود.
دلهایی که با کوک سازهای گروه و صدای ملکوتی استاد کوک بودند. راست کوک و چپ کوکی نبود بلکه فقط کوک بود.
 تعداد هموطنان ایرانی و میهمانان سوئدی که بسیاری هم از شهرهای اطراف گوتنبرگ آمده بودند، بیش از دو هزار و سیصد نفر بود و سالن بزرگ کنسرت، صندلی خالی نداشت. در یک شب میان هفته که فردایش همه باید سر کارشان حاضر بودند، حضور این کمیت و کیفیت هموطن باور نکردنی بود.
بدون شک بودند اقلیت کسانی که با موسیقی اصیل هم هارمونی نبوده و رشته های ذوق موسیقی شان به سختی با دسته کلید سنتی کوک می شدند، اما آمده بودند تا بگویند که ما هم خریدار یوسف ایم و در جستجوی انگشتری سلیمان. تا بگویند هر آنکس که برای ما فخر و سرافرازی می خرد، ما دست بالا می زنیم. برای من حضور این دست هموطنان با ارزش تر و چشمگیر تر بود.
حضور گهگاه استاد شجریان و استاد ناظری در این سالن بزرگ و شناخته شده، با آن اجراهای پخته و بدون کاستی، صرفا عرضه کردن یک هنر نیست، بلکه بالا بردن و در جایگاه فراتری نشاندن یک فرهنگ و ملیتی است که به تازگی دارد سیر بلوغ خود را میان سرزمین های دیگر طی می کند و هویت حقیقی ( نه مجازی) خویش را ارائه می دهد.
حضور این استادان به خودمان هم گوشزد می کند که ما آن نیستیم که فقط در جمع های باصطلاح سیاسی از یک سو و از سوی دیگر در جشن های آنچنانی گرد آییم و با دسته
گلهای چماق در نهان و نرگسدان های ادبی بر سر و کله همدیگر بکوبیم و هر روز در پهنه کثرت و گسیختگی گسترده و در برکه نکبت تک روی مردار شویم. ما خریدار زیبایی و
عشق هستیم. عشقی جمعی و در هم فشرده که ذات و جوهری چون الماس سخت را داراست. ما به دنبال آنیم که دیگر خودمان را از حصر و تعین خودی و مجاز و قال بیرون  بکشیم و آنچه هستیم و داریم را به جهانیان معرفی و عرضه نماییم.
در این کنسرت کم همتا، هر کسی با لباسهای شیک و دست اول اش، با رایحه عطرآلود بر گونه و لباسهایش، با سلام و درود و رو بوسی های برخاسته از سویدای دل
اش، با سکوت و احترامی که کمتر می توان نمونه اش را در محافل دیگر دید، در این سالن بزرگ، زیبایی و قابلیت خویش را به عرضه گذاشته بود.
نغمه های زیبای استاد شجریان با غزل های بزرگانی چون مولانا، حافظ، سعدی و هوشنگ ابتهاج و آهنگ های بسیار زیبا همراه با رنگهای زنده لباسهای گروه، گویی رشته
می شدند و دلهای حضار را به هم پیوند می داد، امری که هیچ فرد یا گروهی یارای گرد آوردن چنین جمع ایرانی در زیر آن سقف عاشقانه را نداشت. موسیقی برای موسیقی، یک
طرف داستان است، اما موسیقی برای وصل و پیوند داستان دیگری است.
برای استاد شجریان و سایر استادان هنر، طول عمر آرزو نموده و به امید اینکه روزی شاهد چنین کنسرت هایی در جمع کلان هموطنان در شهر های ایران باشیم.
* شعر از مولانا، از تصنیف ساکن جان استاد شجریان، به یاد زنده یاد مشکاتیان

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | اکتبر 13, 2011

اندر حدیث استیو جابز ملکوتی

اندر حدیث استیو جابز ملکوتی
چند روز پیش کشاورز هموطنی از اهالی طالقان، باغ سیب اش مورد حمله آفت شته قرار گرفت و محصولش از بین رفت.
او در قهوه خانه محل، سر بر زانوی غم گذاشته بود و در خود فرو رفته بود. یکی از اهالی غمخوار او را دلداری می داد.
کشاورز سر بلند کرد و گفت: » فکر می کنی من دلم برای سیب های از دست رفته ام می سوزد؟ «
غمخوار با تعجب علت را پرسید.
کشاورز روشن ضمیر گفت: » امروز شنیدم استیو جابز به رحمت ایزدی پیوست و ما  رفقای همکار را تنها گذاشت.»
غمخوار پرسید: » مگر تو او را می شناختی؟ «
کشاورز پاسخ داد: » نه، ولی شنیده ام که سیب هایش روی دست سیب لبنان و سیب طالقان زده بود.»

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | اوت 11, 2011

ما 9 کانال رادیو فردا داریم.

ما 9 کانال رادیو فردا داریم.

در شهر ما » گوتنبرگ سوئد» چهارده هزار هموطن ایرانی زندگی می کنند.
بیست و پنج رادیو محلی ایرانیان وجود دارد که از دو فرکانس به نوبت پخش می شوند.

مدتی است هرگاه پیچ رادیو را باز می کنیم، صدای برنامه های رادیو فردا به گوش می رسد.
از بیست و پنج کانال موجود ، نه کانال رادیو فردا را پخش می کنند و چند کانال هم که کمی خجول ترند، فاکت از آنها می آورند.

پاسیویویسم «انفعال» حاکم بر گروه های مختلف سیاسی و فرهنگی موجب شده است که اسب سرکش طبع حبابی و مجازی در میان عناصر روشنفکری پارادوکسی بخوابد و چشمه دست ریزشان بخشکد. بر طبق کلامی عامیانه » آدم باید مال این حرف ها باشد!» در نهایت طبق اصل اول روشنفکری » وقتی قبله ات معجزه نمی کند، سجاده به سوی قبله دیگر بگردان!» همه سر به آخور ناجیان بزرگ خم نموده اند.
چند کانال هم از مضرّات نفخ نخود و لوبیا و پرهیز از کوکاکولا و نحوه در آغوش گرفتن همسر می گویند. چهار کانال هم که ادعای مبارزات کمونیستی شان به گوش کارگران کره مریخ هم رسیده بود، استراتژی نوین سه مرحله ای کوتاه مدت ( قاپیدن میکروفون)،
میان مدت ( گرفتن اقامت برای پناهندگان) و دراز مدت ( انشاء رحم برای مردان به منظور باردار شدن) را به عنوان مانیفست و هدف استراتژیک بر گزیده اند. کارگر دیگر مضمونی برای مبارزه ندارد و انسان تراز نوین حرف دیروزی ها بود. ( البته با عرض
پوزش از دوستانی که تفکر سوسیالیستی دارند و بسیار برایمان مورد احترام می باشند). دو کانال که همواره مجریانش با خدای مجسم، مسیح آسمانی در کهکشان هایی به بزرگی فضای جمجمه خودشان در پروازند. چند کانال دیگر که طبق یکی از اصول روشنفکری، پشت دیوار از سوراخهای بین خشت ها در نظاره اند تا در سررسیدی مناسب
به آغوش گرم دایه بپرند. آخر می دانید؟ آنها از ترس بحران دامن گیر ناجیان بزرگ در هراسند و آب دهانشان خشک شده است و برکه کلامشان یخ زده است.

ناگفته نماند که هزینه هر ساعت رادیو در سوئد سیصد و پنجاه کرون ( هفتاد دلار) می باشد و دولت سوئد هم به تازگی هوشیار شده است و کمک انجمنی برای کانال های رادیویی نمی کند.

ناراحت شدید؟ بسیار در اشتباه هستید. علفهای هرز وجین می شوند. به مبارکی، شاخ سوم چنگاله سه شاخ فرو رفته در بدن مجروح جامعه ایران ( شاخ روشنفکری ارزان فروش)، همراه با شاخ دوم در حال بیرون کشیده شدن هستند و همگی با هم تعیین تکلیف می شوند.
روشنفکری کپک زده و ویرانگر ره به خانه سالمندان دارند و راه برای جوانان نو اندیش باز می شود.

ز اندیشه و خیال فرو روب سینه را       سبزک* بنه زدست و نظر کن به سبزه زار

در پایان اضافه کنم که اندک تعدادی از این کانالها، هنوز به شیوه های خود پایبندند و هنوز قابل ستایش اند.

(* سبزک به معنی حشیش است)

شاد باشید

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | ژوئیه 24, 2011

جمعه خونین

نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

جمعه خونین
حمله به اردوگاه
جوانان حزب سوسیالیست و مرکز شهر نروژ شاید بزرگترین فاجعه غم انگیز در
اسکاندیناوی، پس از جنگ جهانی دوم می باشد. در نروژ و سوئد، هرگاه یک خارجی، یک مسلمان، یک یهود، یک پناهنده سیاسی دور افتاده از خانمان و یا یک آزاد اندیش که راه نفس اش کمی باز شده است، دلشوره برمی دارد دلش به همین جوانان سوسیال دموکرات که وارثین بزرگ مرد » اولف پالمه «  و بانوی بزرگ  » مونا سالین» می باشند، گرم است.
جوانانی که عنصر چندگانگی و سه گانگی و دو گانگی را در خود مهار کرده اند و به یگانگی انسان ها می اندیشند. به دنبال تغییر جهان به سوی کمال و شانه به شانه هم مالیدن همه ملیت ها هستند.
اکسترم و افراط گرایی وقتی به بن بست می رسد، خشم بیرون می زند، کور می شود و سلاح به دست می گیرد. به قول عصب شناس بزرگ، دکتر پاول مک لین، وقتی لایه های عالی تر مغز قفل می کنند، این قسمت عملکرد دایناسوری است که فعال شده و همه چیز از جمله خود را از بین می برد.
سوئد و نروژ از کشورهایی بودند که همواره آغوش مردمشان به سوی خارجیان گشوده بود و از بیست و پنج سال پیش دو میلیون پناهنده آواره و دور افتاده از وطن خویش را در خود جای دادند. از ویلی برانت «صدر الاعظم قدیمی آلمان غربی» گرفته تا یک سومالیایی گریخته از چنگال مرگ قحطی زدگی.
بدون شک کوردلان  ناسیونالیست افراطی و راسیست وقتی عرصه را تنگ دیدند به چنین عملی مبادرت ورزیدند. اگر چه خون نزدیک به صد نفر جوان صادق نروژی برای خارجیان و میهمانانشان بر زمین ریخت، اما این خود یک خیر بزرگی بود تا مردم اسکاندیناوی صفحه نوینی را در رویکرد تاریخی خود باز کنند رویکردی بسیار نو و مبارک.
این آغاز یک رادکالیسم منطقی و عاقلانه در این منطقه می باشد که در قدم اول هر خارجی را ملزم می دارد که خود را یک نروژی و سوئدی حس کند و از خود مایه بگذارد.
من به عنوان یک انسان آزاد که در آغوش این مردم جای گرفتم و بسیار از آنها آموختم، این فاجعه را به بازماندگان این عزیزان از دست رفته، به مردم نروژ و سوئد، و هموطنان مقیم  این دو کشور تسلیت می گویم.
در انتها اضافه می کنم : » قبل از اینکه هویت فرد ناسیونالیست افراطی که عامل این جنایت بود، افشا شود، رادیوی بی بی سی فارسی سعی داشت با کنایه این عمل را به گردن
خارجیان، مسلمانان و سومالیایی های بدبخت که قطحی مرگبار سرزمینشان را نابود کرده است بیندازد. زهی بی شرمی!»
شاد باشید

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | ژوئن 3, 2011

فرشتگان من

نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

فرشتگان من

 جمله زیبایی است از سرخپوستان آمریکای لاتین که می گویند: » ما زمین را از فرزندانمان به ارث می بریم و سپس به آنها باز می گردانیم.»

خانم زیبایی را که در کنارم می بینید دختر کوچکم مهسا است. تا بیایم خودم را آماده کنم و دف برگیرم و ترانه «به راه دورش نمی دم » را جار بزنم، غافلگیر شدم و به دام افتاد.

 زمانی که ایران را ترک کردم، همسرم او را حامله بود، و هنگامیکه برای اولین بار او را در آغوش خود فشردم، هشت ساله بود. دیروز در سن بیست و سه سالگی  جشن پایان تحصیلی اش را در یکی از دانشکده های پرستاری در سوئد بر گزار نمود .

من خداوند منّان را بسیار شکر گذارم که بر من منت نهاد و به من چنین دخترانی عطا نمود.

همسر و دو دختری که بدی و تلخی ها و گسی های مرا در سکوت و خموشی با شکر اندوخته خویش در هم آمیختند و فرو دادند. همسرم همواره دشمن کم رنگ دورنش او را وسوسه می کرد و خود و آینده خود را ناکامل می دید. او آرزوی داشتن یک فرزند پسر را داشت. اما روزی فرزندان پسر هم » همسران این دو دخترم «  خودشان آمدند و سناریوی آرمانهای او را کامل کردند. شب هایی که خداوند سرمست عشق بود و فرشتگان زیبای خود را شاباش می کرد، دو
تا از آنها هم نصیب ما شد. حتما هم لایق اش بودیم که به ما عطا نمود!

روز گذشته جشن پایان تحصیلی دوره سه ساله مهسا بود. برایم هیچ چیز زیباتر از این نیست که دردمندان در بستر بیماری، چشمانشان دوخته به دستان تسکین بخش او باشد و غم هایشان را با او قسمت کنند. او پس از یکسال دوره عملی پرستاری در بیمارستان، دوره مامایی اش را شروع خواهد کرد. همواره از کودکی می گفت» هیچ چیز برایم قشنگ تر از این نیست که اولین کسی باشم که به نو رسیده هایی که به این دنیا می آیند، سلام بگویم! «

مادرش در کارتی که به او تقدیم کرده بود، چنین نوشته بود:

«باغبان مادری است که برای نهال کوچک اش همواره کمر خم می کند و او را نوازش می کند.

وقتی این نهال به بلوغ جوانی رسید، باغبان سر خم می کند تا از زیر انبوه برگ هایش گذر کند.

وقتی این نهال، تنومند و بلند قامت شد، باغبان دیگر سر بلند می کند و چشم به میوه هایش می دوزد.

اما من باغبانی هستم که تا پایان عمر هر سه کار را برایت می کنم. کمر خم می کنم، سر فرود می آورم، سر بلند می کنم و چشم به میوه ها در بلندای شاخه هایت می دوزم.»

حق یارتان

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | مه 15, 2011

سقوط و جهش

سقوط و جهش

غم خور و نان غــم افـــــــــــزایان مخـــــــــور             زآنک عاقـــــــل غم خورد کودک شـــــــکر

قند شــــــــادی میـــــــــــوه باغ غــــــــم است                این فرح زخم است و آن غم مرحــــم است

در تصویر بالا پلّه هایی را مشاهده می کنید که در انتهای سطح هر پله، چاه سقوطی قرار دارد. این چاه، همان چاه قبض، تکاثف و یا در هم فرو رفتن است. نقطه پایانی یک مرحله از موفقیت در پروسه سیر تکاملی را تصویر می کند. در ادبیات فلسفی کلاسیک انگلیس، از کلمه سه حرفی » STA» سخن می رود که در عصر مدرن بیشتر به عنوان یک متد پیش برنده شرکتی در زمینه تجارت و اقتصادِ سرمایه داری به کار گرفته می شود . «توقفstopp ، تفکر think و جهش در عمل act» یک مرحله کامل در یک روند تکاملی به  شمار می رود. در آغازین پلّه، فردی مشاهده می شود که در چاه واقع در انتهای سطح یک پله سقوط  کرده است. او پس از تلاش اندیشه ای و گرفتن نیرو از قعر این چاه، با نردبانی خود را به بالا می رساند تا به پله بعدی جهش نماید. در ادبیات مولانا، این چاه همان چاه  قبض، غم، افسردگی و زمستان است که در بطن خویش، بسط، شادی،شیدایی و بهار را حمل می نماید. مولانا طبیب اندیشه افسرده پائیزی و انجماد زمستانی است. او در عوض اینکه علتیان و بیماران خود را از این دو پدیده بترساند و یا دور کند، آنها را باهم آشتی می دهد. ابتدا برای فهم این مهم، مثالی از دنیای علم فیزیک می آوریم: سی و چند سال پیش دانشمندان ناسای آمریکا سفینه ای را برای خروج از منظومه شمسی به منظور فرستادن اطلاعات از فضای کهکشان راه شیری به زمین، به فضا پرتاپ کردند. نام این سفینه «ویجر 2″ است که پس از سی سال سفر، سرانجام در سال 2007 از مدار منظومه شمسی خارج شد و وارد دنیای ناشناخته کهکشان خودمان شد. سرعت اولیه موشک پس از خروج از جو زمین بسیار پایین بود و اگر با این سرعت می خواست از منظومه شمسی خارج شود، به گمانی دویست سال طول می کشید، و در طی این دویست سال چه بسا انسان به ساخت موشکی نائل می آمد که چند سال زودتر از ویجر سبقت می گرفت و در نتیجه سرنشینان این قطار وقتی از کنار این درشکه ویجر عبور می کردند به آن می خندیدند. راه حل برای افزودن به سرعت این موشک چه بود؟ راه حل همان سقوط، کسب انرژی و سرانجام جهشی با سرعت بالاتر بود. ویجر پس از رسیدن به مشتری به مدار جوّی آن سقوط کرد. » توجه داشته باشید که به مدار جوّی آن سقوط کرد و نه بر خاک مشتری». در آنجا به علت سرعت زیاد مشتری در چرخش به حول محور خود، به سرعت ویجرهم در هنگام چرخش به دور مشتری، افزوده شد. پس از کسب سرعت بالاتری، آنرا را از مدار جوّی مشتری خارج نموده و به سمت زحل سوق دادند و پس از همین روند سقوط و کسب انرژی و دریافت سرعت مضائف در مدار زحل، به سوی اورانوس حرکت کرد. در چرخش به دور اورانوس سرعتی برابر شصت و دوهزار کیلو متر در ساعت به خود گرفت و پس از ترک جو اورانوس و پشت سر گذراندن نپتون و پلوتون، در سال 2007 منظومه شمسی را ترک کرد. «توجه داشته باشید که سرعت ویجر درهنگام ترک مدار زمین بسیار پایین تر از این حد بود». این روند را سقوط و جهش، افت و خیز و یا در ادبیات عرفانی، هبوط و عروج می گویند. در اینجا با درکی از تئوری «STA» و سفر ویجر2 می خواهیم موضوع را به اندیشه والای مولانا جلاالدین گره بزنیم. حافظ بزرگ، مدیحه سرای بهار، خیاط استادی است که همواره در حال دوختن ردای گلگونی بر تن طبیعت است. شاعری بشارت دهنده که به نسبتی با نذارت بی گانه است. او غزلسرای گلگشت خوبرویان و سبزه زار عاشقان است. سپیدی جامه بهار شیراز و آب زلال رکن آباد، حافظ را به وجد می آورد و برای وصف زیبایی خودشان او را به خراطی واژه ها و قافیه ها می نشانند. بده ساقی می باقی که در جنت نخواهـی یافت       کنار آب رکـــــن آباد و گلــــــگشت مصــــــــلا را

حافظ با شیدایی جوانه ها، غنچه ها و نغمه پرندگان، شیدا و سر مست می گردد. او می داند که بهار جلوه خود را بر هر قمری افسرده، بلبل بال شکسته، تک درخت دور افتاده و هر دانه فراموش شده در دل خاک تحمیل می نماید. باغ ها و دشت ها را به رقص و شیدایی وا می دارد. از این رو  به فرو رفتگان در خود، افسردگان و درماندگان
در وادی غم، ندا سر می دهد که برخیزید! بهار آمد! از لاک خویش بیرون آیید و خودتان را در سینه کش افتاب به دست نسیم حیات آفرین بهاری بسپارید! یا اینکه ندا در می دهد که غمگین مباشید، بهار در راه است!
یوسف گم گشته باز آید به کنـــعان غم مخور            کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخـــور
حافظ یعقوب را  هم دلداری می دهد. بشارت بازگشت یوسف و باز یافتن نور چشم را به او می دهد. ای یعقوب! همه جا گلستان خواهد شد! غم اصالت ندارد و سرزمین کنعان سرسبز خواهد شد!
اما مولانا با یوسف سخن دارد. بسان مامایی که بر سر زائو نشسته، بر سر چاه، چشم به یوسف دارد تا سر برآورد. از منظر او چاه، سکوی پرش یوسف به وسط بازار مصر است و نابینایی یعقوب گویای یک تجلّی نوینی در مداری بس کیفی تر است. مولانا به یعقوب دلداری نمی دهد بلکه به او تبریک می گوید و او را تحسین می کند. او می داند چه درخششی خیره کننده در پس این نابینایی، در ملاقات با جمال یوسف نهفته است. در نظر مولانا، یوسفِ قبل از چاه و یعقوبِ قبل از نابینایی، عوامی در چاه تن بیش نبودند.
مولانا کمتر از بهار می گوید. وقتی بهار خودش از زبان شکوفه هایش سخن می گوید، او سکوت می کند و انگشت اشاره و تمجید را در خرقه نهان می نماید و خود به
تماشایش می نشیند. او برای وصف خورشید مستقیم به آن نگاه نمی کند، بلکه آنرا از دل سایه ها و تاریکی ها بیرون می آورد. حکیمی است که همواره چشم به شبهای هم اغوشی پاییزی دارد و  طبیب پاسبانی است که حول بستر زمستان آبستن و سنگین می چرخد. برای مریدان، شاگردان و مخاطبین اش بیشتر سخن از پاییز دارد و زمستان را نماد فنا و مرگ اختیاری و قله سلوک عارفان می داند.
این زمستان است که بهار را می زاید. شمس تبریزی و مولانا، اگر چه در جاهایی پاییز را تخویف و تهدید خداوند و زمستان را افسرده و مرگ آور می دانند. اما این خوف و تهدید و مرگ داستانی دیگر است؛ داستانی که حدیثی متناقض در دل خود می پروراند.

عرفان با تناقض زنده است. نه اینست که برای شناخت حقیقت رود نیل، نه در دلتای مصر بلکه باید آنرا در سرچشمه های مخفی و تاریک اش در دل جنگل های روانداجستجو کرد؟
مولانا به دنبال درمان اندیشه است. او در دهان مخاطبش که مشرف بر گلزار بهاری نشسته است، شیرینی نمی گذارد تا مستی بهاری اش بالا زند. او با نوزاد بهار سخن بسیار دارد اما بیش از آن با مادر این نوزاد حرف دارد. شکم بر آمده زمستان برای او حرفها دارد. حافظ یک شاهد باز زیبا پرست است، ولی مولانا یک طبیب بغدادی
است. او خود یک شاهد خوبروی شب عید است. یک مامای حاضر در لحظه تحویل سال.
سر غصـــــــه بکوبیم غم از خانـــــــه بروبیـــــــم          همه شاهد خوبیم همه چــون مه عیــــــدیم
مولانا به ما می آموزد که بهار در دل تاریک پاییز و زمستان نهان است و شادی در دل غم جای دارد. هنر یک شیر زن و یک شیر مرد عارف در این است که پاییز و زمستان را در یابد. آنگاه که بی رحمی زرد رنگ، سردی و انجماد و ناقوس مرگ همه جا را فرا گرفته است، یک عارف بیدار در حضور، جوانه حیات را در دل این مرگ می بیند. شادی بهار همواره خودش را تحمیل می کند، زیرا با احساس رابطه دارد. اما پاییز با اندیشه و عقل سرو کار دارد. بهار آرشه نوازشگرش را بر تارهای ذوق و زیبایی می کشد، پاییز زخمه دردناکش را بر اندیشه بارور کننده می زند.
ما از مولانا روانشناسی درمان و طبابت جان و اندیشه می آموزیم. روانشناسی مدرن ابزاری برای تسکین قربانیان سرمایه و تجمل و حرص است، اما در روانشناسی وحدت وجودی عرفانی، طبیب بیمار خود را می کشد تا روح بهاری مسیحایی را در کالبدی نو در او بدمد.
آنکس که پاییز و زمستان را دریابد، سراسر زندگی اش بهار است. این است رسم عاشقان. این است آیین عارفان.

ای باغبـــــــــان ای باغبان آمـــــد خزان آمـــــد خــــزان                  بر شاخ و برگ از درد دل بنــــــگر نشان بنــگر نشـــان
ای باغبان هين گوش کـــــــن ناله درختـــــان نـــوش کن                 نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صـــــــــــد بی زبان
هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشــــــــــک لب                   نبود کســــــــــی بی درد دل رخ زعفــــران رخ زعفران
حاصــــل درآمد زاغ غم در بــــاغ و می کوبــــــــــد قدم                  پرسان به افسوس و ستم کو گلستـــــان کو گلستــــــــــان

حق یارتان

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | مه 4, 2011

پایان ماموریت یک لولو؟

نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

پایان ماموریت یک لولو؟

نوشتن این مطلب نه از دیدگاه موافقت یا مخالفت با جریانی و نه تنفر و سمپاتی به عقیده یا ایدئو لوژی می باشد، بلکه هدف صرفا آگاهی دادن و غور و تفحُص و اینکه به سادگی اغوای فریبندگان نشدن است. کلامی که همواره مضمون محتوی بخشی از نوشته هایم، حتی در زمینه عرفان است.
طبقه فقیر ترسی از بن لادن و القاعده و تروریست و… ندارند. طبقه سرمایه دار هم همینطور، زیرا هیچ خالقی از مخلوق خویش واهمه ندارد. پس این مضامین، لولو های دست ساخته، برای چه منظوری خلق می شوند؟ درست حدس زدید! برای شوراندن دل لایه متوسط جوامع که اکنون شصت درصد این هرم را تشکیل می دهد و سیر صعودی هم دارد. لایه متوسطی که برای رهایی از ترس و نگرانی همه چیزش را براحتی در طبق سرمایه داری می گذارد.

روز دوازدهم سپتامبر » یک روز بعد از فاجعه یازدهم سپتامبر 2001 «، خبرنگار و مفسر معروفی در سوئد به نام » یان بلوم کویست» که سه بار بن لادن را ملاقات کرده بود، در کانال یک تلویزیون سوئد ظاهر شد و گفت: » بن لادن دیگر وجود خارجی ندارد. آخرین باری که من او را ملاقات کردم سه هفته قبل بود. او به علت داشتن بیماری دیابت شدید، هر روز دیالیز می شد و برای دستشویی رفتن زیر بغل او را می گرفتند. چهره اش رنگ پریده و حال و حوصله صحبت کردن را نداشت. او به سوالات من به سختی جواب داده و بارها از موضوع سوالات خارج شد. وقتی از او در باره مواضع حماس در فلسطین پرسیدم ، از یک اتفاق در ایران سخن می گفت که اصلا ربطی به سوال من نداشت.»
جالب اینکه این خبرنگار و مفسر سوئدی، دیگر در صحنه مدیای سوئد ظاهر نشده و دسترسی به این مصاحبه ایشان از طریق اینترنت غیر ممکن شد. البته بسیاری از مردم سوئد این مصاحبه را در خاطر دارند. متذکر می شوم که یک ژورنالیست و مفسر آزاد سوئدی، دروغ نمی گوید.
***
کیست که نداند بیشترین قربانیان این لولوی مهیب همان مردم فقیر افغانستان بودند؟
کیست که نداند که پشت این همه قربانیان یازده سپتامبر در نیویورک و متروها و بارها و هتل ها در اروپا و دیگر نقاط جهان، همین غول خیالی یا ماسک وحشتزای القاعده است
که دکتر خالقش در لابراتوار تاریک و سرُی چپاول آن را خراطی کرده است؟  به نظر شما بعد از قربانی شدن لولوی خیالی دست ساز جرج بوش «بن لادن»،
پرونده مرحله سی ساله مواضع آمریکا و سرمایه داری شبکه جهانی بسته خواهد شد؟ آیا از این پس پاشنه بر درب آرامش خواهد چرخید، یا اینکه آغاز یک بحران شدید در جهان را رقم می زنند؟ آیا این مرحله پایان یافته است یا اینکه دست گرمی برای آغاز یک مرحله بلند مدت و پر سود خواهد بود؟
این را فراموش نکنید که تنور سرمایه داری بدون وجود دشمن در ظرف تعادل، روشن نخواهد ماند و هنر اصلی سرمایه داری، کسب بازار و انباشت سود و سرمایه نیست، بلکه خلق دشمن برای خویش است.

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | آوریل 6, 2011

لک لک های کیپ تاون

نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

لک لک های کیپ تاون

قصد داشتم اولین مطلب بهاری ام را در این سال از بهار اندیشه شمس تبریزی شروع کنم. از جدال شمس با عقل افسرده، کلام بیات و با آنانکه آیینه را کج می گیرند. از اینکه چگونه اندیشه خود را در مسیر نسیم بهاری قرار دهیم و به روز کنیم. اما داستان وفاداری و عشق دو لک لک مهاجر مرا به آنسوی زیباییها  پرواز داد. لک لک هایی که حکایت شان اسطوره ای پررنگ از وفاداری را در سرزمین کرواسی خلق نموده است.

هفده سال پیش (سال 1993) در غرب کرواسی، یک شکارچی ایتالیایی در پی بازی کودکانه و لوس خویش به یک لک لک ماده که از آفریقای جنوبی مهاجرت کرده بود شلیک کرده، بال او را ناقص می کند و پرواز را از او می گیرد. لک لک بر زمین می افتد. اشتیپان فوکیچ، مرد فقیری که در آن حوالی زندگی می کرد، او را یافته، بی درنگ به خانه خود برده و به مداوایش می پردازد. اشتیپان بر بام خانه خود آشیانه ای در خور این لک لک می سازد تا این گرفتار تیر غیب بتواند به زندگی خود ادامه دهد. این مرد فقیر نام او را «مالنا» می گذارد. مالنا زمین گیر شد و هیچگاه نتوانست پرواز کند. هشت سال بعد یعنی در بهار سال2001 لک لک نر مهاجری که 13000 کیلو متر از آفریقای جنوبی را طی کرده بود در روز دهم فروردین خودمان بر این بام در کنار مالنا می نشیند. با او همخانه شده و مدتی بعد پنج جوجه سر از تخم در می آورند. اشتیپان نام این لک لک نر را «رودان» می گذارد. رودان به تنهایی برای جوجه ها غذا آورده و بعد از بالغ شدن به آموزش دادن آنها برای  پرواز می پردازد. جوجه های بزرگ شده در یک روز پاییزی ناگهان آشیانه و مادر را ترک گفته، همراه پدر به دیگر لک لک ها می پیوندند تا به آفریقا ی جنوبی باز گردند. مالنا می ماند و اشتیپان و روزهای سرد زمستانی.

 در سال بعد درست در همین روز (دهم فروردین) و در همان ساعت رودان دوباره باز می گردد و در کنار مالنا می نشیند. دوباره بهاری نو، زندگی نو و سرانجام پنج جوجه نو دیگر.

چهارشنبه پیش (دهم فروردین 1390) برای نهمین سال متوالی و نهمین بهار، این بازگشت به آشیانه و زندگی دوباره اتفاق افتاد. تا این تاریخ این دو لک لک وفادار سی و شش جوجه آوردند که همگی بزرگ شدند و به مسیر خویش رفتند. یکی از چشمگیرترین کارهای مالنا این است که چهار هفته قبل از فرود آمدن رودان، تعدادی شاخه کوچک را با زحمت زیاد به آشیانه خود می افزاید و به عبارتی خانه را آب و جاروب می کند.

 این بارِ آخر داستان فرق داشت. شهر برودسکی وارُس ( محل آشیانه لک لک ها)  امسال مملو از انسانها از سر تاسر کرواسی بود. خبرنگاران بسیاری در محل حاضر بودند تا لحظه ورود رودان را مخابره کنند. مدارس شهر تعطیل و تمامی کانالهای رادیویی و تلویزیونی مشغول مخابره خبر بودند. سال گذشته رودان دو ساعت دیر تر آمده بود و اشتیپان فقیر نگران از اینکه که نکند او دیگر نیاید. اما امسال بر عکس دو ساعت زودتر از ساعت موعود آمد . عجیب اینکه در میان تمامی لک لک هایی که در آن روزها به کرواسی مهاجرت می کنند، ردان اولین لک لکی است که شش روز زودتر از بقیه و به تنهایی می آید.

دهم فروردین امسال ردان برای نهمین بار در میان هلهله مردم و چشمان دوخته بر آسمان، بدون اینکه توجهی به کسی داشته باشد در کنار مالنا می نشیند.

دو سال قبل پزشکی معروف از کشور کرواسی تلاش کرد با شیوه ای به درمان مالنا بپردازد و به او بال و پر ببخشد تا او را همراه کاروان لک لک های کیپ تاون راهی کند، اما موفق نشد. گویی مالنا ثبت یک وفاداری قوام یافته را در تاریخ کرواسی بر پروازش ترجیح می دهد.

تنها چیزی که اشتیپان را بسیار غمگین و نگران می کند نیامدن رودان است. همواره از چند هفته قبل دلشوره ای بر او غالب می شود. گویی او نگران تر از مالنا است. نکند رودان در آن سال بر بام خانه اش ننشیند.

 گویی این رمان عاشقانه باید در یک آخرین دهم فروردین بر این پشت بام با یک تراژدی پایان پذیرد. روزی که در فضای انتظار چشمان مالنا، اشتیپان و مردم مشتاق برودسکی وارُس، دیگر سرو کله رودان پیدا نشود و یا اینکه روزی که رودان برای آخرین بار بر بام منزل اشتیپان بنشیند، ولی دیگر اثری از مالنا نباشد.

این داستان زیبا شاید از دید یک پوزیتیویست حس گرا، یک عاقل منطقی و یا همان شکارچی برخاسته از دنیای لوکس و تجمل، به تخیلی کودکانه و خالی از سخن عاقلانه شبیه باشد، اما برای هزاران هزار انسان در آن سرزمین به اسطوره ای از عشق، وفاداری و محبت تبدیل شده است. کودکانی که نوستالوژی عشق و هجران را نه در کتابهایشان بلکه در یک روز تعطیلی درس و مکتب و سواد با چشمان دوخته بر آسمان می آموزند. وفاداری چیست و چگونه آن را باید دست مایه سالها عمر و افسانه سنبولیک چندین نسل نمایند؟

بدون شک اگر خالقان کلیله دمنه، هزاران عاشقان عارف و حقیقت جو همچون مولانا و خالقان رمان های ادبی و سنفونی های رمانتیک اروپا در این عصر زنده بودند، حول این داستان چه حرفهایی داشتند و چه حکایت های پخته عرضه می کردند و چه نغمه های زیبایی سر می دادند.

در این عصر، مدرنیسم و فرزند ناخلف اش پست مدرنیسم جدید روی خوشی به این لک لک ها نشان نمیدهند و اگر برایشان تجلُی هم داشته باشد صرفا از این زاویه است که لک لک ها چقدر پول به جیبشان سرازیر می کنند.

چهل سالی است رمانتیسم در مرکز آن، فرانسه مرده است و نو آوری عرفانی در شرق در غار اصحاب کهف به خواب فرو رفته است. دیگر اثری مانا خلق نمی شود.

 اما داستان به اینجا ختم نخواهد شد. غرض از نوشتن این مطلب این بود که بگویم روزی لک لک ها در یک بهار از کیپ تاون بازخواهند گشت. هر چند که خدایان زر و ظلم در دلها دلشوره می آفرینند.  

لک لک ها بهانه اند. آنچه مورد نظر است عشق و وفاداری و ذوق است. اصالت نور و حقیقت است که در مسیر خویش هدف هیچ شکارچی قرار نمی گیرد.

حق یارتان

» مرگ بته جقه ها و روکوکوها در دنیای پست مدرنیسم سرمایه داری، عنوان بعدی مطلبم می باشد.»  

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | مارس 19, 2011

تبریک سال نو

 

  نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

تبریک سال نو

***

ای عنچه گلگون آمدی از خویش بیرون آمدی

 با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم

مولانا

***

سال نو را به تمامی عزیزان تبریک می گویم.

بر جسته ترین شاخص سال نیکو همواره بالارفتن میزان آگاهی هموطنان و فاصله گرفتن آنها از جهل و تحجّر از سویی و از سوی دیگر انزجار از اغواگران سر در آخور است. سالی که گذشت سالی بسیار نیکو برای وطن بود.

البته اگر کمی از خود خود بینمان بیرون آمده باشیم.

و در این سال نو، بهارش خود گویای حکایت دیگری است. سخان از پرش ها و جهش هاست. بهاری که نغمه و ترانه اش قدوم مبارک بهار بهاران را در چشم انداز دارد.   

با آرزوی اینکه در این سال نو خجسته، بیشتر از برکت وجودتان استفاده برم.

 و با آرزوی اینکه در سال جدید نه در کشتی مجازی بلکه در ساحل حقیقی وطن به دیدار یگدیگر نائل آییم.

حق یار و یاورتان باد

رضا طیبی

نگاشته شده توسط: nasimedamavand | فوریه 26, 2011

فتنه

                  نظرات اصلی در وبلاگ نسیم دماوند

http://www.youtube.com/watch?v=-j5u98pmOmU&feature=player_embedded

این عکس را گذاشتم تا بگویم من هم خریدار یوسف ام.

 فتنه

چندیست دلم یک دله با فــتـــــــــنه گران است

 این هم به یقین معــــــــــجزه دورِ زمـــان است

***
چون فتنه گری بانگ عدالت طلـــــــــــبی شـــد

دل بهر خــــدا یک دلـــــــــــه با فتنه گران اسـت
***
بیداد چــــــو شد مــــــــــــیوه آزادی و قـــــــانون

بیچاره دلم عاشق ظلم و خفــــــــــقان اسـت
***
جایی که چکد خـــــــون دل از ابــــــر بـــــــهاری

 واله که بهاران خــــــجل از فصـــــل خزان است
***
روزی که شـــب قدر بود شــــــــهام جــــــهالت

 قرآن متنــــــفر ز حــــــلول رمضــــــــــان است
***
زاهد که وضــــــویش همه از خون دل ماســت

 تکبیر نمازش به یقیــن ننـــــگ اذان اســــــت
***
دیروز چو حلقوم نــــــــدا غرقـــــــه خــــون شد

 فردا به خـــــدا روز نــــــــدای همــــــگان است
***
با مرگ دو صـــد آرش و سهـــــــراب و سیاوش

 این مام وطن دل نگـــران دل نــــــــگران است
***
دیدیم به دنــــــــبال هـــــــوا و هوس شـــــیخ

هر لحظه فرامـــــــین خدا در نوســــــان است
***
چون با تو جـهنم شـــــده این ملـــــــک اهـورا

 بی تو به یقــــــین غرفه ای از باغ جنان است
***
ما را چه به بدبختی لبــــنان و فلسطـــــــــین؟

 جایی که وطن یک ســــره در آه و فغان است
***
ای غّــــــره به هـــــم دردی با غـــزّه و لبنـــــان

 آن کُرد و بلوچ است که در حسرت نان اســت
***
ای غــــّــره با هـــــم دردی با غــّـزه و اعــــــراب

 این ترک و بلوچ است که در حسرت نان است
***
هر چنـــد نبیــــنی تو ولـــــــی ملــــــــت ایران

 شیریست که بر پرچم خورشید نشــان است
***
بر ملت ما تکیه کن ای شیـــــــــــــخ که بینی

 هر گوشه یکی آرش با تیر و کمــــــــان است
***
سوگند خدا را به قلــــم نــــــیز نخوانـــــــــدی

 در کیش تو اصحاب قلم مدحیه خـــــوان است

***

از بس که شکستی قلــــــــم های مخـــــــالف

هر نشریه ماتمــــــــکده اهل بیــــــــــــان است
***
بر دوش مــــــــنه بار ستــــم را هـَــله ای شیخ

 این بار گران بار گـــــــــــران بار گــــــــران است
***
این بانگ نه بانگی ست که از یـــــــــــأس برآید

 حلقوم امیدست که با جامه درّان اســــــــــت
**********************
استاد بادكوبه اي

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.